ادبی و اجتماعی
طعم گس نفرت را

شیرین می کند

دوست داشتنت



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1392ساعت 5:4  توسط فاطمه خضری | 
پر می‌شد فاصله‌ی من تا قلبم

با یک بوسه‌ات

سال‌ها زندگیش کرده‌ام 

و حالا 

باران مرا می‌خنداند 



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1392ساعت 5:3  توسط فاطمه خضری | 
انگشت عشقت فرو رفت در زخم درون؛

کش داده می شد تا مرگ

حالا گل شعری می‌شود روی سنگ قبر



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1392ساعت 5:2  توسط فاطمه خضری | 
دوست داشتنت 

در قلبم 

طوفان به پا می‌کند

تا دل چون ماه کاملت را

در آغوش بگیرم



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1392ساعت 5:2  توسط فاطمه خضری | 
بوسه‌هایت؛
خرمن موهای سیاهم را
 به آتش می‌کشم
گر می‌گیرند لب‌هایم 
برای باز بوسیدنت


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1392ساعت 5:1  توسط فاطمه خضری | 
نسیم سحری

 گم می‌کند خدا را

در موهایم 

تو به یادم می‌آیی 

 چشم‌هایم بسته می‌شوند 

برای بوسه‌ایی دور و بی‌پایان



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1392ساعت 5:0  توسط فاطمه خضری | 
دستهایت را پلی دیده بودم 

بین روح و تنم

تنم آغوشت را انتظار می کشید

روحم رهایی را

تنم از دستهایت سر خورد 

در پرتگاهی که سال ها 

روحم را در آغوش میگرفت



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1392ساعت 4:59  توسط فاطمه خضری | 

سکوت می‌کنی

نمی‌بینی مرا

گسترده می‌شوم در روحت

بی بوسه هم دوستت دارم


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1392ساعت 1:31  توسط فاطمه خضری | 
تو را آه نمی‌کشم

می‌بوسمت

سکوت می‌لغزد در تنم

 چشم‌هایت بی‌قرار می‌شوند

بین خواب و رفتنت



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1392ساعت 1:31  توسط فاطمه خضری | 
در نگاهم می‌بینی اغیار را

دور می‌شوی از سرزمین‌هایی که گذشته‌ام؛

ردشان باقی مانده  در چشم‌هایم

برای تفریحت

 سرد می‌شوی میان بازوان داغم

که تنها تو را گرم می‌کنند



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1392ساعت 1:29  توسط فاطمه خضری | 
تو را انتظار نمی‌کشم

درها را گشوده‌ام به رویت

تو خود نظاره کن دری را

که می‌گذرد از غرورت



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1392ساعت 1:28  توسط فاطمه خضری | 
زیبایی ام را در دستانم می فشارم

فقط عصاره اش را در چشمانم

باقی می گذارم

شاید با نگاهم

لذت درد را

در رفتن گذاشتی...


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391ساعت 20:45  توسط فاطمه خضری | 

چه ساده از تنم گذشتی

و من چه سخت

عشق را ذره ذره

از تنم جدا کردم؛

ذراتی معلق

در بی‌ثقلی تن

که هر کدام شعری شدند

عاشقانه

لبانت را می‌جویند

این کودکان 

برای بازگشت به خانه


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1391ساعت 15:47  توسط فاطمه خضری | 

وای نبودی که ببینی 

 چه ها کشیدم از دست خودم

خوب شد نبودی که تحمل کنی

حال شاید بوسه ایی

 سهم من شود از این تحمل



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391ساعت 20:8  توسط فاطمه خضری | 

تگرگی گر گرفته

می بارد در درونم

از آمیزش سخت

روحم با وجودت


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391ساعت 11:16  توسط فاطمه خضری | 

گفته بودم که تو را خواهم کشت

تو که از درد دوریت ویران شدم

جنگ‌جو شده بودی یا جراح نمی‌دانم

بیرون کشیدی تمنای عشق را

از بند بند سلول‌ تنم

من ماندم و درد دوری

با مرگی که تقلا می‌کرد

برای آشتی

 با سوزش تمنای تنم


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1391ساعت 7:45  توسط فاطمه خضری | 

خوابم شد

سد راه

تنفر با شکوهت

چیزی که از تو سهم من شد

به جای عشق



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1391ساعت 8:59  توسط فاطمه خضری | 

بین قلبت را به کسی ندادن

و در بند عشوه ماندنت

رازی است

.

.

زنی که هرگز زاده نخواهد شد


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1391ساعت 8:58  توسط فاطمه خضری | 

در تمنای رها شدنی

و بی منتی تن روسپیان

ساده می‌فریبد

عشق را



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1391ساعت 8:56  توسط فاطمه خضری | 

من را

بوسه‌ایی نارسیده

پرتاب کرد

 به جست‌جوی تاریکی‌ها

تو را

 ایمان به مسیح



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1391ساعت 16:16  توسط فاطمه خضری | 

عشق را در سینی چای نمی‌گذارند 

برای تعارف

حالا اگر مهمانت 

برای عشق

به قلبت دردی داده

هم رنگ چای



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1391ساعت 16:13  توسط فاطمه خضری | 

لبانت 

مرز عشق و خشم درونم را

بهم می‌ریزد

و من خواه ناخواه

پر می‌شوم

از حسی که سرشار 

از رهایی است


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1391ساعت 12:36  توسط فاطمه خضری | 

از آتش درون قدیسی

در سکوت  بیابان

گرم می شود تنم

روز شب میشود 

و من در تاریکی 

گم میشوم



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1391ساعت 0:33  توسط فاطمه خضری | 

تو از من دور می شوی

از سیاهی چشمانم 

سیگار آتش میزنی 

چشمانت را می بندی

می ترسی از تاریکی درونت


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1391ساعت 0:32  توسط فاطمه خضری | 

در ترافیک ماشینها

نگاه تب کرده ی قدیسی در قلب

تو را به گستاخی میکشاند..


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1391ساعت 0:31  توسط فاطمه خضری | 

تو عشق را این گونه دوست داری

با یک چشمت آسمان را ببینی

با یک چشمت زیبایی چشم‌هایم را

من اما عشق را این گونه دوست دارم

دست در دست آسمان را ببینیم



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1391ساعت 10:28  توسط فاطمه خضری | 

برای نوشیدن

یک استکان چای با من

آن هم گه گداری

کشیدی وجودم را 

با بند درد عشقت

به پرتگاه انتخاب



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1391ساعت 10:0  توسط فاطمه خضری | 

گویی دردت

ساده تر می‌گذشت

از راه

عشق بی‌نیازی

شاید

مرا می‌رساند

محبتت

به پس کوچه‌های بی راهی


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1391ساعت 20:13  توسط فاطمه خضری | 

در حسرت آن بوسه

پس از چله نشینی ات

 هستم...



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1391ساعت 22:44  توسط فاطمه خضری | 

آن سوی زمین هم که بروی

مجبوری به مرگ فکر کنی 

بعد به عشق من



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1391ساعت 22:42  توسط فاطمه خضری |